دختـــــــــر:)انزلیـــــــــ ☺☻

زند:)گیــــــ زیباس اما:)عادلانــــه نیست....

پستــــــ ثابتـــــــ

 
 
 
کاشــــــــــ که بشه برای یکــــــــــ لحظه از روال خـــــــــــارج شد و زندگیــــــــــــــ رو از
دید دیــــــــــگران تجربه کرد:)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 13:58  توسط دخترانزلي چي  | 

باید تموم شه...

علی برزگر رفت..............

امروز سومش بود............خدا رحمتش کنه...........باید قدر داداشمو بیشتر بدونم.

سپیده هم تصادف کرد!

چه خوب شد که خوب شد!بهش قول بیرون رو دادم...........قرار شد

وقتی مریضی من خوب شد بریم دهکده ساحلی.:(

همونجایی که علی برزگر رفت..............نه توآبش.

باید خوش گذروند!باید شادی کرد!باید قدر دونست وقدر دونست.............

بعضی وقتا اتفاق های بد خوب چشم آدم رو باز میکنند..............

برم برای محمد شربت درست کنم:(اتاقشم تمیز میکنم...........lموهاشم برس میزنم!

اگه یه روز نباشه..........

                                   من!

                                                     شاید مردم!:(

نمیخوام تصور کنم که علی خواهر داشت یانه!

نمیخوام کبودی های روی سر سپیده هم تصور کنم..............

فقط خدا میدونه امسال چه اتفاق هایی افتاد تو این شهرکوچیک!

گم شدن ماعده ی 8ساله وپیدانشدنش!:(پیداشدن یه جسد تو مرداب انزلی!

ماعده 4خرداد گم شد وهنوزم اثری ازش نیست...روبه روی خونه ی ما بود!:(

من شاید نبینمش وهرگزهم نشه که ببینمش اما صدای نفس های تندش رو وقتی

انداختتنش توماشین تصورمیکنم...:(میگن دزدیدنش!

من نمیفهمم این بلاها چیه که میاد!اما از خدامیخوام دیگه نیاد!خواهش میکنم:(.....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 23:53  توسط دخترانزلي چي 



                            نمی‌دانم از دل‌تنگی عاشق‌ترم
 
                              یا از عاشقی
 
                                                    دل‌تنگ‌تر!
 
                                        فقط می‌دانم
 
                                       در آغوش منی
 
                             بی آن‌که باشی
 
                                                  و رفته‌ای
 
                                                           بی آن‌که نباشی.

(نقاشی"خاطرات مبهم عاشقی"اثر هنرمند معاصر آمریکایی Mike Massengale)
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 23:11  توسط دخترانزلي چي  | 

دعام کنید لطفا "تواین شبا :| :(

 
 
        در انتهـــای شب . . .نگــرانی هایـــت را؛بــه خـــدا بسپـــار
                       
                                    و آســـوده بخـــواب
                    
                                  √ خـــدا بیـــدار اســـت . . .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 2:47  توسط دخترانزلي چي  | 

 
نه میخواهـم به تور ایتالیـا و اسپانیـا بیفتم

نه بـادام چشـم‌ هـای چینـی هـا و ژاپنـی‌ هـا را ویـار کـرده‌ام

و نه نسیـم دبـی و استـانبول به کلـه‌ ام زده

نه هـوس دوبیتـی بـابـا طاهـر دارم ،

نه هـوس منـار جنبان دلـم را مـی‌ لـرزاند ،

نه مـات کیـشم ، نه موجـی خـزر .

فـاتحه‌ی سعـدی و حافـظ را هم از همـین‌ جا پـست می‌ کنـم

من فـقط یک بلیـط رفـت مشـهد مـی‌ خواهـم

حتـی الـامکـان ، بی‌ بـرگشت . . .:(
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 23:11  توسط دخترانزلي چي  | 

ســــــــــــلام.

بعــــــــد از مدت ها نیومدن .......تصمیم گرفته شد بر بودن و حضور و تجدید خاطرات..........

نمیخوام بگم الان خیلی بزرگ شدم یا بزرگتر از قبلم..............ولی پستای قبلیمو که خوندم فقط نشستم 1دل سیر خندیدم........

تو این مدت اتفاقات زیادی برام افتاد..............

بعضیاتون اومدین و گفتین چــــــــــرا پست نمیزارمو رفتم و این حــــــــــرفا ..........

بعضیام یعنی بیشترای لینکام انگـــــــــاری آدرسشونو حذف کردن و واسه خودشون گذاشتن و رفتـــــــــ-ن

هرچند من هیچ ناراحت نیستم .........چون به هیچ بودنی نباید عادت کــــــــرد(البته میدونم شعار دادم)

جــــــــــــــــــــــان کلام این کـــــــــــه :میام به باقی مونده های قدیمی سرمیزنم و جبران میکنـــــــــم:)

اگه اصــــــــــلا کسی باقی مونده بــــــــــاشه..........:D

این 1هفته ی اخر که اتفاقی سر زدم دیدم تمام دوســــــــــتام رفن:(جیگــــــــــرم آتیش گرف بوخودا:((

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 21:48  توسط دخترانزلي چي  | 

 
تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری ب دست نخواهی آورد،
 
این قانون همیشگیست!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 15:52  توسط دخترانزلي چي 

اینــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقٍَِد که قالبم به مطالبم میااااااااااااااااااااد

لباسام به تنم نمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 21:19  توسط دخترانزلي چي 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 20:36  توسط دخترانزلي چي  | 

براي فهميدن اين موضوع كه واقعا احساساتي هستيد يا منطقي، فقط کافيه چند لحظه وقت بذاريد .

يک تست کوتاه اما جالب :

ابتدا براي چند لحظه به کف دستتان نگاه کنيد .

و پس از آن به ناخن‌هاي همان دستتان نگاه کنيد.

(تا وقتی این دو کار رو نکردید ادامه مطلب رو نخونید، وگرنه ارزشش رو از
دست میده)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 20:32  توسط دخترانزلي چي  | 

تنهایی

تنهـــــــایی ام عمیق است....

     دیگر دست هیچ کس به آن نمیرسد,

            که بخواهد از تنهـــــــایی درم آورد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 20:14  توسط دخترانزلي چي  | 

دردو دل

اه.....................................

زندگی..............................

این منم که با همه پوچی از تو لبریزم.................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 13:16  توسط دخترانزلي چي  | 

بی هیچ مخاطب خاصی

خـدایـا یـادتـه ... ؟!
دسـتـشـو گـرفـتـم آوردم پـیـشـت ...
گـفـتـم : مـن فـقـط ایـنـو مـیـخـوام ...
گـفـتـی : ایـن کـمـه ! بـهـتـر از ایـنـو بـرات گـذاشـتـم کـنـار ...
پـامـو کـوبـیـدم زمـیـن و گـفـتـم : هـمـیـنـو مـیـخـوام ...

گـفـتـی : آخـه نـمـیـشـه ! قـول ِ ایـنـو بـه یـکـی دیـگـه دادم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 12:30  توسط دخترانزلي چي  | 

امتحان خوب...

چند روز پیش نشسته بودم اتاق داشتم درس میخوندم.

یهو دیدم یک عدد محمدرضا(داداشم) کتاب ریاضی به دست اومد تو اتاق گفت من میخوام اینجا درس بخونم.

گفتم بیخود.تشریف ببرید اتاق خودتون لطفا.

لباشو جمع کرد برگشت.میدونستم فیلمشه

میخواست عواطف خواهرانمو شعله ور کنه.

اول خواستم هیچی نگم که بره اما بعد دلم نیومد(بس که مهربونم)

گفتم: ممد بمون.فقط بخدا مسخره بازی دراوردی نیاوردیا.

فردا امتحان دارم.

اونم گفت باشه و شروع کرد به مسخره بازی.

اوایل نمیخندیدم میخواستم مثلا بش بفهمونم که من خیلی جدیم و کاملا مشغول درسم .سرمو کرده بودم توکتاب سعی میکردم نگاش نکنم.

اما بعدش کم کم یخم واشدو خلاصه حسابی اسکلم کرده بود.

به خودم که اومدم دیدم وای.دوباره گولم زد.

دوباره جدی شدم هرکاری کرد نگاش نکردم.بعد ۵ دقه دیدم ساکت شده.بعد شنیدم که گفت:اخیش اینجوری راحت تر میتونم درس بخونم.

باتعجب زیر چشمی نگاش کردم دیدم مدادو انداخته تو دماغش کتاب دفترشم انداخته سطل اشغال.

دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.بلند زدم زیر خنده.

خندم که ته کشید ۱نگاه خشک بش انداختم درکمال ارامش پرتش کردم از اتاق بیرون.

چندتا فحشم بش دادم که بفهمه نباید دیگه گولم بزنه.

چه امتحانی دادم فرداش...

تا حالا به این خوبی گند نزده بودم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 11:58  توسط دخترانزلي چي  | 

تصادف مامان(بخونید حتما- جریان خودمه)

حال و هوای این شبای دی ماه منو میبره به سمت یه خاطره ی جالب....

۲سال پیش بود به دلیل فوت مادربزرگم مامانم به یه خانومه حلوا سفارش داده بود...قرار بود بعداظهر به بابام بگه که بابام بره بگیره اما فراموش میکنه.

وشب میشه.خلاصه شبش به بابام میگه که یادم رفته و بابامم یکم غرمیزنه و میره که لباس بپوشه که مامانم لج میکنه ومیره سواره ۲۰۶نوک مدادی بابا میشه و د برووووووووووو.

ازطرفی گواهینامه داشت اما دو سه سالی میشد که رانندگی نکرده بود.

منم بره اینکه تنها نره یکی از مانتوهاشو میپوشم وبا یه شال و شلوار خونه.

کلا تیپم شبیه بدبختا شده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1391ساعت 11:53  توسط دخترانزلي چي  | 

مطالب قدیمی‌تر